تبليغاتX
عروسک تو


عروسک تو

دلتنگی های تنهایی ام

 

 

 

 

به او بگویید.......

 

 

 

                 دوستش دارم!!!!!!!!!!!!

 

 

 

                        

 

 

 

نوشته شده در پنجم آبان 1388ساعت 15:34 توسط عروسک ...| |

 

 

ميلاد

 

 

 

براي   روز   ميلاد   تن    من

 

 

 

نمي خوام پيرهن شادي بپوشي

 

 

 

به رسم  عادت  ديرينه  حتي

 

 

 

برايم جام سر مستي  بنوشي

 

 

 

براي  روز   ميلادم   اگر   تو

 

 

به فكر هديه اي ارزنده  هستي

 

 

 

منو با خود ببر تا اوج  خواستن

 

 

 

بگو با من كه با من زنده هستي

 

 

 

كه من بي تو نه آغازم نه پايان

 

 

 

تويي   آغاز   روز   بودن   من

 

 

 

نذار پايان اين احساس شيرين

 

 

 

بشه بي تو  غم   فرسودن   من

 

 

 

نمي خوام از گلاي سرخ وآبي

 

 

 

 برايم  تاج  خوشبختي   بسازي

 

 

 

به ارزش هاي  ايثار و  محبت

 

 

 

برايم  اشك  خوشحالي  بباري

 

 

 

بذار ا ز داغي دستاي خستت

 

 

 

بگيره  حرم   گرما   بستر   من

 

 

 

بذار با تو بسوزه جسم خستم

 

 

 

ببيني  آتش  و  خاكستر  من

 

 

 

تواي  تنها  نياز  زنده    بودن

 

 

 

بكش دست نوازش بر سر من

 

 

 

به تن كن پيرهني رنگ  محبت

 

 

 

اگه خواستي  بيايي  ديدن   من

 

 

 

نوشته شده در بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:32 توسط عروسک ...| |

 

 

    ---------------------------------------------------

 

 

   حد و مرز من و همسایه

 

 

   همین دیوار است  ............  

 

      

 

arosaketo.blogfa.com

 

 

 

              که خدا ریشه ی این

 

 

                           فاصله را بردارد   !!!!!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته شده در دوازدهم مهر 1388ساعت 21:44 توسط عروسک ...| |

 

 

 

سهم من از این همه زیبایی

 

کوله بار گریه بود و عصیان!

 

از چه این امید نا امید پا پس نمیکشد ؟

 

نمیدانم!!!!!!!!!!!!

 

به او بگویید:

 

تمامم نا تمام ماند....

 

دیگر نیاید

 

دیگر نه دلی برای تحمل هست و

 

نه اشکی برای انتظار!!!

 

یا نه اگر میل امدن دارد

 

زود که

 

دیگر تاب این قایم باشک طولانی را ندارم

 

سک سک!!!!!!!!

 

نوشته شده در پنجم مهر 1388ساعت 16:27 توسط عروسک ...| |

 

                           

تمام نا تمام من با تو تمام میشود

 

نه انگار گاهی زمان جملات را صحیح ادا نمیکنم

 

پس از نو مینویسم:

 

یک روز داغ مرداد

 

یک لحظه از شب های خستگی ام

 

تو را باورم شد

 

با تو تا انتهای بودن سفر کردم

 

با تو به سپیده اندیشیدم

 

با تو حتی واژه غم را قاب کردم

 

با تو به ابتدا به شروع به تمام داشتن ها

 

جواب أری دادم

 

اما یک ان یک تلنگر به واقعیت بازم گرداند

 

اینجا زمین است!!!!

 

فرشته ی اسمانی من

 

کسی اینجا متعالی نمی اندیشد

 

کسی اینجا به ......

 

اصلا بی خیال تو که افریده شده ای برای حمل غصه

 

چرا بی تابی میکنی؟

 

.

 

.

 

.

 

.

 

یعنی اشتباه بود تمام انچه که در او معنا کرده بودی؟

 

یعنی اشتباه بود ؟

 

کاش میمردم و تمام میشد این همه رنج

 

کاش میمردم.............

 

از نو مینویسم

 

یک روز احساس میکردم

 

تمام نا تمام من با تو تمام میشد اما!!!!!!

 

                       چه خیال خامی!

 

 

 

 

نوشته شده در بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 17:24 توسط عروسک ...| |

 

 

 

دوباره می طپم

 

به سان هر روز که روزم از نو آغاز میشود

 

کاش دلیل این همه تکرار بی انتها را میفهمیدم

 

مرا نه کاسه  ابی نه علاقه ی عریانی برای این همه تنفس

 

بی دلیل هست! پس از چه رو در میان این همه بهت بی پاسخ

 

منتظرم ؟

 

اصلا من اعتراض دارم ساعت را ۱۴۵۱۲۰۰ دقیقه به عقب برگردانید

 

می خواهم از نو متولد شوم!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:2 توسط عروسک ...| |

 

   به مرگ كه مي انديشم

 

آرام ميگيرم در كشاكش اين همه هيجان

 

در ميان اين همه گرد باد و طوفان

 

افسوس كه مرگ لحظه اي به من نمي انديشد تا تمامم كند

 

در اين گذر گاه ناتمام...........

 

مي مانم و تحمل ميشود عادت

 

مي مانم و عادت مي شود روزمره گي

 

مي مانم و روز مره گي مرا در خود محبوس ميكند

 

و تنها حسرت به  مرگ  رسيدن مي شود آرزوي ديرينه ام...

 

مي مانم و نميميرم و هر آن ميشكنم

 

مي مانم و دور از تجربه تمام احسا س هاي زيبا

 

فقط حسرت سهم من ميشود و لبخند تلخي كه

 

به لبهايم ماسيده

 

 

نوشته شده در بیست و دوم تیر 1388ساعت 23:51 توسط عروسک ...| |

 

 

مگر می شود نادیده گرفت دیده های دیدنی ات را؟

 

مگر می شود نا شنیده گرفت سخنان شنید نی ات را؟

 

مگر می شود این همه نگاه بی کلام این همه کنایه ی

 

 بی جواب این همه اشاره ی خاموش را دید و باز به

 

 حکم گردش چرخ بی انصاف گردون ساکت ماند

 

و فقط نظاره کرد؟   

 

                               تو بگو تکلیف من چیست؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجم خرداد 1388ساعت 15:59 توسط عروسک ...| |

 

سلام  !


حال همۀ ما خوب است


ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ،


که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند


با این همه عمری اگر باقی بود


طوری از کنار زندگی می گذرم


که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و


نه این دل ناماندگار بی درمان !



تا یادم نرفته است بنویسم


حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود


می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازۀ باز نیامدن است


اما تو لااقل ، حتی هر وهله ، گاهی ، هر از گاهی


ببین انعکاس تبسم رویا


شبیه شمایل شقایق نیست


راستی خبرت بدهم


خواب دیده ام خانه ئی خریده ام


بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار .... هی بخند !


بی پرده بگویمت


چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد


فردا را به فال نیک خواهم گرفت


دارد همین لحظه


یک فوج کبوتر سپید


از فراز کوچۀ ما می گذرد


باد بوی نام های کسان من می دهد


یادت می آید رفته بودی


خبر از آرامش آسمان بیاوری ! ؟


نه ری را جان


نامه ام باید کوتاه باشد


ساده باشد


بی حرفی از ابهام و اینه ،


از نو برایت می نویسم


حال همۀ ما خوب است


ما تو باور نکن !


.
.
.
.
.
.
نه من سراغ شعر می روم


نه شعر از من ساده سراغی گرفته است


تنها در تو به شادمانی می نگرم ری را


هرگز تا بدین پایه بیدار نبوده ام .


از شب که گذشتیم


حرفی بزن سلامنوش لیموی گس



نه من سراغ شعر می روم


نه شعر از من ساده سراغی گرفته است


تنها در تو به حیرت می نگرم ری را


هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده ام


پس اگر این سکوت


تکوین خواناترین ترانۀ من است


تنها مرا زمزمه کن ای ساده ، ای صبور !



حالا از همۀ این ها گذشته ، بگو


راستی در آن دور دست گمشده آیا


هنوز کودکی با دو چشم خیس و درشت ، مرا می نگرد ؟!

.
.
.
.
.
.
طوری ببیا که گونه هایم از پس پای گریه نلرزد


سر به راه عطر انار و باغ بابونه باش


به باز خوانی همان خاطره بر خشت و بوریا قناعت کن


شنیده ام تمام پل های پشت سر ستاره را


در خواب خسته ترین مسافران خراب کرده اند


یعنی که هیچ نرگسی در این برکۀ تاریک نمی روید


یعنی که هیچ پرستوئی به سایه سارِ صنوبر باز نمی آید


یعنی که ما تنها می مانیم


تا تشنه در اوقات آواز و اشتیاق بمیریم


یعنی که ما تنها می مانیم


تا به یاد آوریم که از توجیه تبسم خویش ترسیده ام .


شما شاهد من باشید


تمام تقصیر ما


عبور از پشتۀ پلی بود


که نمی دانستیم آن سوی ساحلش دریا نیست آن سوی ساحلش باد 

می آید و آدمی از آواز آدمی خبر به حیرت رویا نمی برد !











از کتاب :
دیر آمدی ری را ..../ نامه ها
( سید علی صالحی 



                                                  **********************************************

 

سلام يعنی برای هميشه ... خداحافظ!


تکليفِ تمام ترانه‌های من


از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است


سلام، يعنی خداحافظ!

خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب

خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده

ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،

عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!


همين که گفتم!

ديگر هيچ پرسشی

پاسخ نمی‌دهم!


هی بی‌قرار!

نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بی‌هوا

تو از نگاه چَپ‌چَپِ شب می‌ترسی؟

ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما

کبوترانِ رفته از اينجا را

به رويایِ خوش‌ترين خبر فراخواهيم خواند.


من ... ترانه‌ها وُ

تو ... بوسه‌ها وُ

شب ... سينه‌ريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،

تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُن‌بستِ آسمان نمانَد.

راه باز ...، جاده روشن وُ

همسفر فراوان است.


برمی‌گرديم

نگاه می‌کنيم

اميدوار به آواز آدمی ...!


آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين

بی‌خوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟

هميشه همين قدم‌های نخستينِ رفتن است

که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم می‌زند.


کم نيستند کسانی

که با پاره‌ی سنگی در مُشتِ بسته‌ی باد

گمان می‌کنند کبوتری تشنه به جانب چشمه می‌بَرَند،

اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد

ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديده‌ايم


از اين پيشتر نيز

فالِ غريب ستاره هم با ما

از همين اتفاق عجيب گفته بود.

ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و

خبر از مسافرِ خوش‌قولِ بوسه رسيد،

رسيد همين نزديکی‌ها

که صبحِ يک جمعه‌ی شريف

از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.

همه چيز دُرست خواهد شد

و شب تاريک نيز از چراغِ تَرک‌خورده عذر خواهد خواست.

همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،

همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافی‌ست،

همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.


سلام ...!

سلام يعنی خداحافظ!

خداحافظ اولين بوسه‌های بی‌اختيار

کوچه‌های تنگ آشتی‌کنانِ دلواپس

عصر قشنگِ صميمی

ماه مُعطرِ اطلسی‌های اينقدی، ... خداحافظ!


سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!

سايه‌نشينِ آب و همپياله‌ی تشنگی سلام،

سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال،

سلام، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من،

عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!

 

                                                                              ساده بودم تو نبودی باران بود

                                                                                                                                       سیدعلی صالحی

نوشته شده در پنجم خرداد 1388ساعت 15:33 توسط عروسک ...| |

 

 

نمیدانم چرا

هر چه دلواپسی بود سهم ما شد از گذر زمانه !!!!

نمیدانم چرا

 هر چه عصیان بود پیشکش ما شداز چرخش چرخ

گردون!!!!!!!!!

اما نه

کاش تلخی های زمانه مساحت دل ما را از بر نبودند

که به محض متولد شدن گوشه ای از قلب ما را

غارتگرانه تصاحب کنند!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:39 توسط عروسک ...| |

 

 

 

به بهار بگو :

 

برای چه می آیی ؟

 

امسال که قاصدکی حوصله ی پرواز نخواهد داشت

 

با این همه درد ناگفته  !!!!!!!!

 

به بهار بگو :

 

برای چه می آیی ؟

 

امسال که شقایقی نخواهد روئید 

 

بعد از آن همه تهمت که به دل سوخته آش بستند!!

 

به بهار بگو :

 

برای چه می آیی ؟

 

امسال که دیگر پروانه ای حوصله شعله پرستی

 

نخواهد داشت ...

 

بعد از این همه لامپ کم مصرف که معابر را مهتابی

 

کرده....

 

 

به بهار بگو :

 

برای چه می آیی ؟

 

امسال که دیگر دلی نیست برای عشق ورزیدن

 

برای انتظار.....

 

بگو نیایید لا اقل اینطور دلمان برای روزهای بهاری

 

که قبلا داشتیم تنگ میشود  دیگر چندشمان نمی شود

 

 از اسم بهار که قبل ها شادی می آورد و حالا درد

 

می افزاید به ناگفته های مذاب دلمان !!!!!!!!!!!

 

بگو نیاید اینطورحد اقل سنگین تر است!!!!!!!!

 

 

نوشته شده در بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 20:25 توسط عروسک ...| |

 

 

چرا رنگ صداقت را نمی بینی؟

 

نمی دانی که دل فنجان چینی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 21:4 توسط عروسک ...| |

 

                                                          

             

 

به تو که می اندیشم

 

ورم می کنم روی خطوط الکتروکاردیوگرام

 

آنچنان احساس بزرگی می کنم که انگار تمام سلولهای بدنم از جنب

 

 و جوش تمام جسم خسته ام را به حرکت وا می دارند.

 

و حس بی تو بودن که در اندیشه ام رسوب می کند ٬انگار

 

 به ته دره ی عمیقی سقوط می کنم و تنها شاید کلمه ی

 

دوباره می بینمت است که مرا به اوج می رساند و تکرار می شوم

 

در بالا ترین قله ی زندگی ام...............

 

اما....  یک آن یاد آوری سنگدلی زمانه چنان مرا به سمت هر چه

 

 تنزل است پرتاب می کند ٬که گویی اصلا نبوده ام ٬

 

می ایستم ......و آنگاه ندایی غیبی یاری ام می کند به سمت امید  ...

 

و تحرک کوچکی که نشانه ی حیات است بر تارک این کاغذ خط خطی

 

نقش می بندد ....

 

و آدرنالین اکسیر دوباره تند تر  طپیدنم ٬به کمک حیاتم می شتابد

 

 و من دوباره تکرار می شوم......

 

اما می دانم روزی که یاد تو را از خطوط الکترو کاردیو گرام قلبم بدزدند ٬

 

صدای     d.th   شدنم  عالمی را کر خواهد کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در پنجم اسفند 1387ساعت 21:26 توسط عروسک ...| |

 

 

 

                    

 

 

 

آرزو دارم فقط یک بار سرت و

 

 

روی سینه ام بگذاری تا صدای

 

 

طپش های نامنظم قلبمو بشنوی

 

 

اما میترسم قلبم به احترام حضورت

 

 

بایسته .......................

نوشته شده در هفدهم بهمن 1387ساعت 19:55 توسط عروسک ...| |

 

 

 

تنها نرو این راه رفتن نیست

 


دنیای تو چیزی بجز من نیست

 


تو از خودت چیزی نمیدونی

 


تنها نرو تنها نمیتونی

 


میری که با فکر تو تنها شم

 


میری که همدرد خودم باشم

 


تو آخر راه و نمیدونی

 


تنها نرو تنها نمیتونی

 


من حال این روزاتو میدونم

 


چیزی نگو چشماتو میخونم

 


این جاده تا وقتی نفس داره

 


چشماشو از تو بر نمیداره

 


من از هوای جاده دلگیرم

 


از فکرشم دلشوره میگیرم

 


این آینه تو فکر شکستن نیست

 


باور نکن این صورت من نیست

 


دستامو با احساس تو بستم

 


من بینهایت با تو همدستم

 


تا جاده میره سمت بیراهه

 


گم کن منو این آخرین راهه

نوشته شده در دوم بهمن 1387ساعت 23:20 توسط عروسک ...| |


Design By : Night Skin

dresses

مدل لباس