تبليغاتX
عروسک تو


عروسک تو

دلتنگی های تنهایی ام

 

 

 

                                           

 

 

می سوزاند تمامم را حسی غریب

 

که نمیدانم تا کی ادامه خواهد داشت......

 

می افتم و دوباره بلند شدن می آموزم

 

بی انکه داغ اهانت در خاطرم کم رنگ شود

 

بهتر است بگویم :

 

میشکنندم و من تنها چاره ام

 

 تماشای شکستنم است وبس!!!

 

مرا به قول شاعر

 

کاسه آبی....علاقه ی عریانی بس بود تا

 

تمام نا تمامم را باور کنم

 

ان را هم از من دریغ کردند............

 

لعنت به  زندگی که هر چه تراژدی دردناک داشت

 

فقط برای لحظات من کنار گذاشت

 

لعنت به حیات

 

لعنت به هر چه عشق

 

لعنت به تو

 

نه

 

لعنت به من ساده....

 

 

 

نوشته شده در دوازدهم آذر 1388ساعت 19:48 توسط عروسک ...| |

 

 

 

قربانی ام کنید در محضر هر چه بزرگی است

 

 به احترام  اسماعیل....

 

که در مقابل عظمت خداوند حاظر شد بمیرد...

 

من که مرده ی متحرکی بیش نیستم....

 

لااقل ان وقت عظمت وجودی ام نادیده گرفته نخواهد شد

 

لا اقل ان وقت سالها تمام مردم خواهند دانست

 

من قربانی عقیده ام شده ام

 

قربانی کسی که تمامم بود

 

قربانی تفکری که زیبا بود در درونم می زیست

 

با من بود و جدا از من ......

 

و من جدای از او نمیتوانم.....نمیتوانم ......نمیتوانم

 

 

 

 

نوشته شده در ششم آذر 1388ساعت 15:37 توسط عروسک ...| |

 

 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

 

و به مجنون و به  لیلا  شدنش  می ارزد

 

دفتر  قلب  مرا  وا  کن  و  نامی  بنویس

 

سند عشق به امضاء شدنش می ارزد

 

گر چه  من تجربه ای از  نرسیدن  هایم

 

کوشش رود  به  دریا  شدنش  می ارزد

 

کیستم ؟.........آتش  سردی  که  هنوز

 

حتم دارد که به احیاء شدنش  می ارزد

 

با دو دست  تو فرو  ریختن دم  به  دمم

 

به همان لحظه ی بر پا شدنش می ارزد

 

دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد

 

نگهش دار  به  موسی شدنش می ارزد

 

سالها گر چه  که  در  پیله  بماند  غزلم

 

صبر  این کرم  به زیبا  شدنش می ارزد.......

 

 

واقعا"؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در چهارم آذر 1388ساعت 16:24 توسط عروسک ...| |

 

 

بشکن این سکوت شیشه ای را

 

اگر شکستنم را زیر این سنگینی نمیخواهی...

 

خفقان

 

 اوج نتوانستن یک انسان است

 

و من

 

در خفقانی بسر میبرم که هیچش علاج نیست...

 

جز کلام تو

 

آرامم کن در این بیداد...

 

رو به سقوطم...رو به زوال...

 

تنهایم مگذار که تاب تنهایی ام نیست.....

 

چیزی بگو...

 

 

 

نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:23 توسط عروسک ...| |

 

 

 

چراتمام مجازهای روی این کره خاکی برای من غیر مجاز شده است؟

 

چه کسی جواب این سوال را میداند؟

 

اکر قرار را بر ناکامی میگذاشتند دیگر زندگی معنایی نداشت

 

پس چرا هر چه میخواهم برایم دست نیافتنی میشود؟؟؟؟؟؟؟؟

 

شما را به خدا آدرس خوشبختی را به من بدهید و یا کامیابی

 

 گم شده ام را به من باز گردانید.......................

 

 

 

نوشته شده در هجدهم آبان 1388ساعت 14:40 توسط عروسک ...| |

 

 

 

 

به او بگویید.......

 

 

 

                 دوستش دارم!!!!!!!!!!!!

 

 

 

                        

 

 

 

نوشته شده در پنجم آبان 1388ساعت 15:34 توسط عروسک ...| |

 

 

ميلاد

 

 

 

براي   روز   ميلاد   تن    من

 

 

 

نمي خوام پيرهن شادي بپوشي

 

 

 

به رسم  عادت  ديرينه  حتي

 

 

 

برايم جام سر مستي  بنوشي

 

 

 

براي  روز   ميلادم   اگر   تو

 

 

به فكر هديه اي ارزنده  هستي

 

 

 

منو با خود ببر تا اوج  خواستن

 

 

 

بگو با من كه با من زنده هستي

 

 

 

كه من بي تو نه آغازم نه پايان

 

 

 

تويي   آغاز   روز   بودن   من

 

 

 

نذار پايان اين احساس شيرين

 

 

 

بشه بي تو  غم   فرسودن   من

 

 

 

نمي خوام از گلاي سرخ وآبي

 

 

 

 برايم  تاج  خوشبختي   بسازي

 

 

 

به ارزش هاي  ايثار و  محبت

 

 

 

برايم  اشك  خوشحالي  بباري

 

 

 

بذار ا ز داغي دستاي خستت

 

 

 

بگيره  حرم   گرما   بستر   من

 

 

 

بذار با تو بسوزه جسم خستم

 

 

 

ببيني  آتش  و  خاكستر  من

 

 

 

تواي  تنها  نياز  زنده    بودن

 

 

 

بكش دست نوازش بر سر من

 

 

 

به تن كن پيرهني رنگ  محبت

 

 

 

اگه خواستي  بيايي  ديدن   من

 

 

 

نوشته شده در بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:32 توسط عروسک ...| |

 

 

    ---------------------------------------------------

 

 

   حد و مرز من و همسایه

 

 

   همین دیوار است  ............  

 

      

 

arosaketo.blogfa.com

 

 

 

              که خدا ریشه ی این

 

 

                           فاصله را بردارد   !!!!!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته شده در دوازدهم مهر 1388ساعت 21:44 توسط عروسک ...| |

 

 

 

سهم من از این همه زیبایی

 

کوله بار گریه بود و عصیان!

 

از چه این امید نا امید پا پس نمیکشد ؟

 

نمیدانم!!!!!!!!!!!!

 

به او بگویید:

 

تمامم نا تمام ماند....

 

دیگر نیاید

 

دیگر نه دلی برای تحمل هست و

 

نه اشکی برای انتظار!!!

 

یا نه اگر میل امدن دارد

 

زود که

 

دیگر تاب این قایم باشک طولانی را ندارم

 

سک سک!!!!!!!!

 

نوشته شده در پنجم مهر 1388ساعت 16:27 توسط عروسک ...| |

 

                           

تمام نا تمام من با تو تمام میشود

 

نه انگار گاهی زمان جملات را صحیح ادا نمیکنم

 

پس از نو مینویسم:

 

یک روز داغ مرداد

 

یک لحظه از شب های خستگی ام

 

تو را باورم شد

 

با تو تا انتهای بودن سفر کردم

 

با تو به سپیده اندیشیدم

 

با تو حتی واژه غم را قاب کردم

 

با تو به ابتدا به شروع به تمام داشتن ها

 

جواب أری دادم

 

اما یک ان یک تلنگر به واقعیت بازم گرداند

 

اینجا زمین است!!!!

 

فرشته ی اسمانی من

 

کسی اینجا متعالی نمی اندیشد

 

کسی اینجا به ......

 

اصلا بی خیال تو که افریده شده ای برای حمل غصه

 

چرا بی تابی میکنی؟

 

.

 

.

 

.

 

.

 

یعنی اشتباه بود تمام انچه که در او معنا کرده بودی؟

 

یعنی اشتباه بود ؟

 

کاش میمردم و تمام میشد این همه رنج

 

کاش میمردم.............

 

از نو مینویسم

 

یک روز احساس میکردم

 

تمام نا تمام من با تو تمام میشد اما!!!!!!

 

                       چه خیال خامی!

 

 

 

 

نوشته شده در بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 17:24 توسط عروسک ...| |

 

 

 

دوباره می طپم

 

به سان هر روز که روزم از نو آغاز میشود

 

کاش دلیل این همه تکرار بی انتها را میفهمیدم

 

مرا نه کاسه  ابی نه علاقه ی عریانی برای این همه تنفس

 

بی دلیل هست! پس از چه رو در میان این همه بهت بی پاسخ

 

منتظرم ؟

 

اصلا من اعتراض دارم ساعت را ۱۴۵۱۲۰۰ دقیقه به عقب برگردانید

 

می خواهم از نو متولد شوم!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:2 توسط عروسک ...| |

 

   به مرگ كه مي انديشم

 

آرام ميگيرم در كشاكش اين همه هيجان

 

در ميان اين همه گرد باد و طوفان

 

افسوس كه مرگ لحظه اي به من نمي انديشد تا تمامم كند

 

در اين گذر گاه ناتمام...........

 

مي مانم و تحمل ميشود عادت

 

مي مانم و عادت مي شود روزمره گي

 

مي مانم و روز مره گي مرا در خود محبوس ميكند

 

و تنها حسرت به  مرگ  رسيدن مي شود آرزوي ديرينه ام...

 

مي مانم و نميميرم و هر آن ميشكنم

 

مي مانم و دور از تجربه تمام احسا س هاي زيبا

 

فقط حسرت سهم من ميشود و لبخند تلخي كه

 

به لبهايم ماسيده

 

 

نوشته شده در بیست و دوم تیر 1388ساعت 23:51 توسط عروسک ...| |

 

 

مگر می شود نادیده گرفت دیده های دیدنی ات را؟

 

مگر می شود نا شنیده گرفت سخنان شنید نی ات را؟

 

مگر می شود این همه نگاه بی کلام این همه کنایه ی

 

 بی جواب این همه اشاره ی خاموش را دید و باز به

 

 حکم گردش چرخ بی انصاف گردون ساکت ماند

 

و فقط نظاره کرد؟   

 

                               تو بگو تکلیف من چیست؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجم خرداد 1388ساعت 15:59 توسط عروسک ...| |

 

سلام  !


حال همۀ ما خوب است


ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ،


که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند


با این همه عمری اگر باقی بود


طوری از کنار زندگی می گذرم


که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و


نه این دل ناماندگار بی درمان !



تا یادم نرفته است بنویسم


حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود


می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازۀ باز نیامدن است


اما تو لااقل ، حتی هر وهله ، گاهی ، هر از گاهی


ببین انعکاس تبسم رویا


شبیه شمایل شقایق نیست


راستی خبرت بدهم


خواب دیده ام خانه ئی خریده ام


بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار .... هی بخند !


بی پرده بگویمت


چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد


فردا را به فال نیک خواهم گرفت


دارد همین لحظه


یک فوج کبوتر سپید


از فراز کوچۀ ما می گذرد


باد بوی نام های کسان من می دهد


یادت می آید رفته بودی


خبر از آرامش آسمان بیاوری ! ؟


نه ری را جان


نامه ام باید کوتاه باشد


ساده باشد


بی حرفی از ابهام و اینه ،


از نو برایت می نویسم


حال همۀ ما خوب است


ما تو باور نکن !


.
.
.
.
.
.
نه من سراغ شعر می روم


نه شعر از من ساده سراغی گرفته است


تنها در تو به شادمانی می نگرم ری را


هرگز تا بدین پایه بیدار نبوده ام .


از شب که گذشتیم


حرفی بزن سلامنوش لیموی گس



نه من سراغ شعر می روم


نه شعر از من ساده سراغی گرفته است


تنها در تو به حیرت می نگرم ری را


هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده ام


پس اگر این سکوت


تکوین خواناترین ترانۀ من است


تنها مرا زمزمه کن ای ساده ، ای صبور !



حالا از همۀ این ها گذشته ، بگو


راستی در آن دور دست گمشده آیا


هنوز کودکی با دو چشم خیس و درشت ، مرا می نگرد ؟!

.
.
.
.
.
.
طوری ببیا که گونه هایم از پس پای گریه نلرزد


سر به راه عطر انار و باغ بابونه باش


به باز خوانی همان خاطره بر خشت و بوریا قناعت کن


شنیده ام تمام پل های پشت سر ستاره را


در خواب خسته ترین مسافران خراب کرده اند


یعنی که هیچ نرگسی در این برکۀ تاریک نمی روید


یعنی که هیچ پرستوئی به سایه سارِ صنوبر باز نمی آید


یعنی که ما تنها می مانیم


تا تشنه در اوقات آواز و اشتیاق بمیریم


یعنی که ما تنها می مانیم


تا به یاد آوریم که از توجیه تبسم خویش ترسیده ام .


شما شاهد من باشید


تمام تقصیر ما


عبور از پشتۀ پلی بود


که نمی دانستیم آن سوی ساحلش دریا نیست آن سوی ساحلش باد 

می آید و آدمی از آواز آدمی خبر به حیرت رویا نمی برد !











از کتاب :
دیر آمدی ری را ..../ نامه ها
( سید علی صالحی 



                                                  **********************************************

 

سلام يعنی برای هميشه ... خداحافظ!


تکليفِ تمام ترانه‌های من


از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است


سلام، يعنی خداحافظ!

خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب

خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده

ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،

عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!


همين که گفتم!

ديگر هيچ پرسشی

پاسخ نمی‌دهم!


هی بی‌قرار!

نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بی‌هوا

تو از نگاه چَپ‌چَپِ شب می‌ترسی؟

ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما

کبوترانِ رفته از اينجا را

به رويایِ خوش‌ترين خبر فراخواهيم خواند.


من ... ترانه‌ها وُ

تو ... بوسه‌ها وُ

شب ... سينه‌ريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،

تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُن‌بستِ آسمان نمانَد.

راه باز ...، جاده روشن وُ

همسفر فراوان است.


برمی‌گرديم

نگاه می‌کنيم

اميدوار به آواز آدمی ...!


آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين

بی‌خوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟

هميشه همين قدم‌های نخستينِ رفتن است

که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم می‌زند.


کم نيستند کسانی

که با پاره‌ی سنگی در مُشتِ بسته‌ی باد

گمان می‌کنند کبوتری تشنه به جانب چشمه می‌بَرَند،

اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد

ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديده‌ايم


از اين پيشتر نيز

فالِ غريب ستاره هم با ما

از همين اتفاق عجيب گفته بود.

ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و

خبر از مسافرِ خوش‌قولِ بوسه رسيد،

رسيد همين نزديکی‌ها

که صبحِ يک جمعه‌ی شريف

از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.

همه چيز دُرست خواهد شد

و شب تاريک نيز از چراغِ تَرک‌خورده عذر خواهد خواست.

همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،

همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافی‌ست،

همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.


سلام ...!

سلام يعنی خداحافظ!

خداحافظ اولين بوسه‌های بی‌اختيار

کوچه‌های تنگ آشتی‌کنانِ دلواپس

عصر قشنگِ صميمی

ماه مُعطرِ اطلسی‌های اينقدی، ... خداحافظ!


سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!

سايه‌نشينِ آب و همپياله‌ی تشنگی سلام،

سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال،

سلام، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من،

عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!

 

                                                                              ساده بودم تو نبودی باران بود

                                                                                                                                       سیدعلی صالحی

نوشته شده در پنجم خرداد 1388ساعت 15:33 توسط عروسک ...| |

 

 

نمیدانم چرا

هر چه دلواپسی بود سهم ما شد از گذر زمانه !!!!

نمیدانم چرا

 هر چه عصیان بود پیشکش ما شداز چرخش چرخ

گردون!!!!!!!!!

اما نه

کاش تلخی های زمانه مساحت دل ما را از بر نبودند

که به محض متولد شدن گوشه ای از قلب ما را

غارتگرانه تصاحب کنند!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:39 توسط عروسک ...| |


Design By : Night Skin

dresses

مدل لباس